روز مادر مبارک ..

در داستان عشق به جائی میرسی که باید انتخاب کنی ...
عشق را , یا معشوق را ..
عشق را برگزینی و خود بسوزی ...
یا معشوق برگزینی و عشق را بسوزانی ...
بسیاری از مردمان که به این داستان در افتاده اند , معشوق را برگزیده اند ..
....
و این است راز کمیابی " عشق " ...
آدم ها مثال آینه اند ..
آینه ها نور منعکس میکنند ..وقتی غبار صورتشان فرو می شویند و روبروی نور می ایستند .. حتی آینه های شکسته ..
مهم نبست بزرگ باشی یا کوچک ‘ روبروی آفتاب باشی نور می تابانی .. فقط غبار چهره فرو شوی ..
و شان معلم آیا جز تابانیدن نور است به تاریکنای درون های تاریک ... ؟
روز معلم برتمام آینه ها مبارک..
....
همه از بد بودن میترسند.. میگریزند .. من از خوب بودن ..
همه دلشوره ام اینست ‘ که فردا ‘ لحظه ی بعد از فراخوان بزرگ آخرت ‘ از من بپرسند :
می توانستی ... نکردی ... ؟
و می ترسم ..
نه از آن کارهای زشت
که از رفتارهای خوب در ظاهر ..
که بالاجبار .. چون فعله های عصر یک جمعه .. به انجامش تن دادم .. برای وعده ی حوری .. برای یک درخت سیب ..
همه دلشوره ام اینست ..
از من بپرسند : می توانستی ..نکردی ...؟
آنچه را دیوانگان کردند .. چون هیتلر یا چنگیز .. ؟
من از خوب بودن می ترسم ..
و از اینکه نکردم .. چون نه نمیخواستم .. که میخواستم .. نتوانستم .. ترسیدم ..
از نگاه تیز مردم .. از تحقیر .. از تخریب .. ترسیدم..
......
من از خوب بودن می ترسم ..
از این "بودن های اجباری .."
.....
تو را می بینم ..
که ایستاده ای و میدان را می نگری
کسی می افتد و تو می گریی ..
کسی می افتد و تو می خندی ..
.......
غبار جنگ فرو نشسته است ..
و تو می گذری ...!!
.......
این چند روزی که نبودم دوستانم با من سر غریبی گذاشته اند .. من هم گوئی سالهاست که ندیده امشان .. دلم برایشان تنگ شده است ..شدید .. اما آنها گوششان به حرفهایم بدهکار نیست که نیست .. هر چه میگوم که ناگزیر رفته ام .. اصلا نرفته ام .. مگر میشود دوستانم را بگذارم و به راهی بروم که مرا از آنان جدا کند ...؟ مگر میتوانم ؟ دوستان درد و دل و احساس و اندیشه و تنهائی ام .. مگر میتوانم خودم را جا بگذارم و به راه ناخودم بروم ..؟ باورشان نمیشود که نمیشود .. دیروز جاده را به روح بی نهایتش سوگند دادم که غریبی نکند و مرا مثال هر صبح به میزبانی سخاوتش بنشاند , نکرد .. سکوت کرد .. کتابهایم دیگر حرفی با من نمیزنند .. و دفتر هایم .. که گوئی میلی به شنیدن کلامم ندارند .. دیشب هرچه التماسشان کردم سینه شان را برای واژه های بغض آلودم باز کنند , و قلم هایم .. را که بنویسند ..نکردند .. نخواستند.. میز کارم را که دیگر نگو .. سر و وضعش چون دخترک بی مادر مانده , آشفته و شلخته است .. سرو روی رایانه ام خاک گرفته و مغموم است .. آه ..
راستش را بخواهی حتی روحم نیز کمی غریبی میکند .. با من .. با همه کس .. با همه چیز .. آدم های این شهر برایش غریب اند ... دیوارها ..مغازه ها .. خانه ها .. خیابانها ..
گوئی از دنیای دیگری آمده ام ..
آه .. که چقدر به یک رفتن احتیاج دارم ... یک جاده .. یک شب .. تا همیشه .. تا بی نهایت ...
مرا دریابید ... دوستان درد و دل و احساس و اندیشه و تنهائی ام ..
...
تمام شد .......
روزهای خوبِ رفتن در راههای بی سرانجام .. بی اندیشه .. بی مهابا ..
بی سرانجامی اش را که میدانی و بی مهابائی اش را ‘ بی اندیشه گی اش را چه ..؟ برای اینکه گاه اندیشه بند پا میشود و من همواره از بند گریخته ام.. روحم نا رامتر از این حرفهاست , که به استدلالِ منطق گردن نهد , بندی شود , بماند ..بارها تجربه اش کرده ام .. بارها و بارها ..
از این دیوانگی ام خوشم میاید .. میروم که رفته باشم .. که نمانده باشم .. واژه "مصلحت " همیشه برایم کسل کنده بوده .. همیشه از آن گریخته ام .. اگر قرار بود در ساحل بایستم و میان شوقٍ رفتن و خوف خطر در برزخ خوف و رجا سیر کنم همان بهتر که دل به دریا میزدم و خود را به امواج بلا میسپردم ..
و سپردم ..
آه که چه لذتی .. شاید بقدر همه لذتهای عالم زیبا.. عظیم .. عمیق
لذتِ خود بودن ,حس کنی همانجائی که باید .. همانگونه ای که باید ..و آن دم که خودِ خودی , میشوی تراز .. نماد .. ترازو .. معیار .. برای خودت , برای دوستانت , و برای جامعه ات ..
و اینجاست که معلم بودن معنی پیدا میکند .. شمع بودن .. شهید بودن ..
آه که چه ادعای غریبی .. چه آرزوی محالی .. اما راه همین است که میگویم .. باید بروی , بی اندیشه , تا راه روشن شود .. تا سایه ها محو شوند .. ابهام ها فرو ریزند..
گاه فکر میکنم همه ارزش معلمی به همین رفتن های بی اندیشه است .. بی مهابا .. بی دریغ .. آنجا که به گمان همه نرفتن عین عقل است و ایستادن عین خرد .. گو که کاروانی به چند راه نجات و هلاک رسیده و کسی نمیداند کدام راه است و کدام بی راه .. اینجا , معلمی رفتن است .. و عقل بی اندیشه گی و جسارت در بی دریغی .. حتی اگر راه اشتباه است .. و اینجا راهِ اشتباه رفتن عین درست رفتن است و دیوانگی خودِ خرد ..
و گمان میکنم همه عمرم را بقدر همین رفتن زیسته ام .. این رفتن ِ بی اندیشه ..
سلام کویر من ..
کویر تنهائی و سکوت .. نگاه ..
سلام سکوتت را .. بزرگی ات را .. رازآلودگی ات را ..
کویر من ..
این روزها ‘ چه تنها شده ام .. خیلی تنها .. هرچه تنها تر میشوم به تو نزدیکتر میشوم .. به روح تو .. به بزرگی ات .. به ژرفی ات .. آه که چه کویری شده است درونم .. روحم .. سرشار .. تشنه .. عمیق ..
سلام .. س ل ا م ..........
دیروز ، ظهر ، تهران
پشت چراغ قرمز توقف میکنیم ، اتومبیل های رنگارنگِ جور واجور به ردیف می ایستند . ما ردیف سوم چهارم ایستاده ایم . کودکان دست فروش اتومبیل ها را دوره کرده اند و اجناسشان را با اصرار عرضه میکنند ، کبریت ، سیگار ، آدامس ، دستمال کاغذی و .. سرو صدای بچه های قد و نیم قد به هوا بلند است، شیشه ی اتومبیل ها یکی یکی بالا میروند ...
......
دخترک هشت نه ساله ای ، آنطرف تر کنار اتومبیلی ایستاده و بی صدا _ قوطی دستمال کاغذی را به سمت راننده گرفته است . راننده بی هیچ عکس العملی دخترک را نگاه میکند , از دور میشود فهمید که دخترک با التماس از راننده میخواهد که از او خرید کند اما راننده اعتنایی به او ندارد ، دخترک نگاه ملتمس اش را در چهره راننده دوخته تا شایه او را به خریدن کبریتی وادار کند اما ...
دخترک مایوس ، بی هیچ کلامی به سمت جلوی اتومبیل میرود , خم میشود و کاپوت اتومبیل را میبوسد ، سپس بلند میشود و نگاه در چهره عبوس و بی اعتنای راننده می اندازد .. سپس دوباره خم میشود و لبهایش را با کاپوت اتومبیل آشنا میکند .. و دوباره نگاه به راننده .. دوباره بوسه و دوباره نگاه .. و بوسه های مکرر .. و امتداد مسیر بوسه ها تا شیشه جلو .. از هر چند بوسه نیم نگاهی به راننده .. که آیا گشایشی هست ..؟
هیچ ...
دخترک با پشت دست اشک گونه هایش را میگیرد و راهی میشود ..
.....
با خود میگویم قرارما که اینجا نبود .. نکند یک جای راه را اشتباه رفته باشیم.......؟
.....